شهدا
خون شهید، جاذبهی خاک را خواهد شکست؛
و ظلمت را خواهد درید؛
و معبری از نور خواهد گشود؛
و روحش را از آن، به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن،
هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد...
شهید سید مرتضی آوینی
زن که وارد مغازه شد، چهره ی محمود در هم رفت
سرش را انداخت زیر
لبش داشت زیر دندانهایش پاره میشد
هرچه زن میپرسید: پسته کیلویی چند؟
جواب نمیداد.آخرش هم گفت: ما جنس نمیفروشیم!!!
زن با عصبانیت بهش گفت: مگه دست خودته
پس چرا در مغازه ات را نمیبندی؟
محمود همانطور که که سرش زیر بود گفت:
هروقت حجابت را درست کردی بیا تا بهت جنس بدم...

من و تو امروز چه کردیم!!!!؟؟؟
گفتند:" چون توی عملیات احتمال داره برای یکی از شما اتفاقی بیوفته، صلاح نیست با هم باشید. چون دیگه نمی تونید بجنگید."
قبول کردیم. او به گردان یونس (ع) رفت و من هم در گردان امام حسین(ع) ماندم.
چند روز به عملیات مانده بود، که برای وداع آخر سراغ من آمد.
اما من در گردان نبودم. ندیدمش.
برایم پیغام گذاشته بود که " این عملیات آخر منه."
به سراغش رفتم. گفتند جلو رفته است.
به منطقه رفتیم. سراغش را گرفتم. گفتند برای عملیات رفتند.
بعد از عملیات به تعاون رفتیم. یک فیلم از تلوزیون عراق گرفته بودند.
گفتند بیاید ببینید، شاید بتوانید بچه های گردان را شناسایی کنید تا به خانواده هاشان خبر دهیم.
حسن را آنجا دیدم؛ کنار آب اروند. خیلی آرام روی خاک افتاده بود.
عراقی ها داشتند کنار جنازه پاکش می رقصیدند.
پس از چند سال، بچه ها جنازه اش را در تفحص پیدا کردند. سر نداشت.
فقط یک مشت استخوان بود.
بعثی ها دور پیکرش رقصیده بودن و .. سرش را...
سرش را انداخت زیر
لبش داشت زیر دندانهایش پاره میشد
هرچه زن میپرسید: پسته کیلویی چند؟
جواب نمیداد.آخرش هم گفت: ما جنس نمیفروشیم!!!
زن با عصبانیت بهش گفت: مگه دست خودته
پس چرا در مغازه ات را نمیبندی؟
محمود همانطور که که سرش زیر بود گفت:
هروقت حجابت را درست کردی بیا تا بهت جنس بدم...

من و تو امروز چه کردیم!!!!؟؟؟
بشتابيد به سوي نماز اول وقت...
گفتند:" چون توی عملیات احتمال داره برای یکی از شما اتفاقی بیوفته، صلاح نیست با هم باشید. چون دیگه نمی تونید بجنگید."
قبول کردیم. او به گردان یونس (ع) رفت و من هم در گردان امام حسین(ع) ماندم.
چند روز به عملیات مانده بود، که برای وداع آخر سراغ من آمد.
اما من در گردان نبودم. ندیدمش.
برایم پیغام گذاشته بود که " این عملیات آخر منه."
به سراغش رفتم. گفتند جلو رفته است.
به منطقه رفتیم. سراغش را گرفتم. گفتند برای عملیات رفتند.
بعد از عملیات به تعاون رفتیم. یک فیلم از تلوزیون عراق گرفته بودند.
گفتند بیاید ببینید، شاید بتوانید بچه های گردان را شناسایی کنید تا به خانواده هاشان خبر دهیم.
حسن را آنجا دیدم؛ کنار آب اروند. خیلی آرام روی خاک افتاده بود.
عراقی ها داشتند کنار جنازه پاکش می رقصیدند.
پس از چند سال، بچه ها جنازه اش را در تفحص پیدا کردند. سر نداشت.
فقط یک مشت استخوان بود.
بعثی ها دور پیکرش رقصیده بودن و .. سرش را...
+ نوشته شده در ساعت توسط
|